من اسکندر نوریزادهام، متولد فروردین ۱۳۶۷.
اگه امروز منو ببینی، شاید بیشتر منو با آموزش، کسبوکار، ساختمان یا کارهایی که توی این سالها انجام دادم بشناسی.
ولی داستان من از اینجا شروع نشد.
داستان من از یه جایی شروع شد که حتی انتخاب زیادی برای آیندهم نداشتم.
من سوم راهنمایی رو که تموم کردم، توی مدرسه نمونه شهرستان کلاله قبول شدم. طبیعتاً دوست داشتم درس بخونم و ادامه بدم؛ ولی شرایط مالی خانواده جوری نبود که بتونم اون مسیر رو ادامه بدم.
اون روزها خیلی از فامیل و آشناهای ما برای کار میرفتن تهران.
منم رفتم.
نه سرمایهای داشتم، نه تخصصی، نه کسی منتظرم بود که برم پشت یه میز بشینم.
رفتم سرِ ساختمان.
اولین کار جدی من شاگرد سنگکاری بود؛ دیباجی جنوبی تهران، خیابون سنجابی.
سنم خیلی کم بود. واقعاً هنوز بچه بودم.
ولی وارد دنیایی شده بودم که کسی کاری نداشت چند سالمه. باید کار میکردم، یاد میگرفتم و خودمو با شرایط وفق میدادم.
بعدش رفتم کنار اخویم عماد. رابیتسکاری و گچکاری میکرد. یه مدتی هم قزوین کار کردیم.
کار ساختمون برای اون سن واقعاً سنگین بود. یه جایی فشار کار اونقدر زیاد شد که مجبور شدم برگردم روستا. مدتی کنار پدرم بودم، توی کار کشاورزی کمکش میکردم.
ولی ته دلم میدونستم قصه من قرار نیست همونجا تموم بشه.
دوباره برگشتم تهران.
و جالبه که امروز وقتی به اون سالها نگاه میکنم، میبینم خیلی از چیزهایی که بعدها دربارهشون مطالعه کردم، اون موقع بدون اینکه اسمشون رو بدونم داشتم زندگیشون میکردم.
مسئولیتپذیری.یادگیری.تطبیق با شرایط.و دوباره بلند شدن.
یه مدت بهعنوان کارگر ساده وارد یه شرکت شدم.
سنم کم بود، ولی کار رو خیلی جدی میگرفتم. کمکم بهم اعتماد کردن و مسئولیت یه ساختمون حوالی سیدخندان رو دادن.
یه روز یه آقایی اومد که وارد ساختمون بشه.
من نمیشناختمش.
گفتم: «ببخشید، بدون هماهنگی نمیتونید برید داخل.»
گفت: «میدونی من کیام؟»
گفتم: «نه، نمیدونم. هر کسی هستید، من اجازه ندارم بدون هماهنگی کسی رو راه بدم. با مهندس هماهنگ کنید، ایشون بگه، بفرمایید داخل.»
بعد فهمیدم طرف مدیرعامل خود شرکته!
شاید امروز این داستان ساده به نظر برسه، ولی برای من یه معنی مهم داره.
من اون موقع نه مدیر بودم، نه کارآفرین، نه مربی، نه چیزی از رهبری خونده بودم.
یه کارگر کمسنوسال بودم.
ولی یه چیزی از همون موقع تو وجودم بود:
وقتی مسئولیت چیزی رو قبول میکردم، دیگه برام مهم نبود طرف مقابلم کیه؛ من باید کارم رو درست انجام میدادم.
بعدها زندگی خیلی بالا و پایینم کرد.
یه روز کارگر بودم.
یه روز آبدارچی.
یه روز پیک.
یه دورهای اونقدر شرایط مالیم سخت شد که حتی یه شب جایی برای خوابیدن نداشتم و شب رو توی خیابون گذروندم.
بعد برقکاری یاد گرفتم.
توی چند ماه، مسیری رو رفتم که معمولاً شاید چند سال زمان میبرد.
اما یه اتفاق جالب افتاد.
من خیلی زود فهمیدم برای اینکه رشد کنم، قرار نیست همه کارها رو خودم بلد باشم.
یه دفترچه داشتم و شماره آدمهایی رو که از خودم متخصصتر بودن توش مینوشتم.
کار میگرفتم، آدم حرفهای میآوردم، پول تخصصش رو میدادم و کنارش یاد میگرفتم.
بدون اینکه بدونم، داشتم اولین درس واقعی مدیریت رو یاد میگرفتم:
مدیر قرار نیست از همه بیشتر بلد باشه؛مدیر باید بلد باشه آدم درست رو پیدا کنه، کنار آدم درست بذاره و یه نتیجه درست بسازه.
بعد تیم ساختم.
پیمانکار شدم.
پول درآوردم.
شکست خوردم.
حتی ورشکست شدم.
و دوباره برگشتم سر همون کاری که بلد بودم.
دوباره رابیتس.
دوباره کار.
دوباره از پایین.
ولی این بار یه فرق بزرگ داشت:
من دیگه اون اسکندر قبلی نبودم.
هر بار که زندگی منو برمیگردوند عقب، یه چیزی با خودم آورده بودم که دفعه قبل نداشتم:
تجربه.
آدم.
ارتباط.
مهارت.
و مهمتر از همه، یه باور:
اینکه میشه دوباره ساخت.
و اسکندر نوری زاده هم اکنون:
- کاردانی معماران تجربی استان تهران
- عضو انجمن صنفی انبوه سازان مسکن استان گلستان
- رئیس هیئت مدیره تعالی سازان قابوس
- مدرس توسعه فردی